تبلیغات
پرواز پرستوها پرواز پرستوها - دستای پیرزن...!
 

دستای پیرزن...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389

 

دستاش می لرزیدن...

با نگاهی ملتمسانه منو نگاه می کرد...

بهم نزدیک شد و گفت:عزیزم می شه کرایه منم حساب کنی؟

خیلی لحظه بدی بود...

داشتم بهاین فکر می کدم که این دستای خسته و چروکیده چندتا بچه روبه آغوش کشیده؟

غذا توی  دهن چند نفر گذاشته؟

چند نفر و نوازش کرده؟

به اینکه زمانی یه زن سرحال بوده که همه بهش نیازمند بودن و بچه هایی که در ناتوانی بش پناه می بردن فکر می کردم...

بچه هاش کجان؟

که مادرشون محتاج شده؟

از خودم متنفر بودم....از اینکه داشت به من التماس می کرد...

می خواستم محکم بغلش کنم و بگم تو هم مثل مادرم می مونی...نیازی نیست این کارارو بکنی...

ولی زبونم بند اومده بود...حتی بهش نگفتم که کرایه شو می دم یا نه...

وقتی پیاده شدم...به راننده گفتم آقا این خانومم حساب کنین...راننده یه نگاه پر از سوال کرد و بقیه پولمو پس داد...

اما اون...اومده بود و قربون صدقم می رفت...گفتم:مادر جون نیازی به این کارا نیست...با سرعت شروع کردم به راه رفتن و دیگه پشت سرمو نگاه نکردم...

بقض گلومو گرفته بود...از خودم بدم میومد...

محبت کردن خیلی زیباست...و هیچ چیزم ازمون کم نمی شه اگه یکم،فقط یکم به دیگران محبت کنیم...

 

() نظرات