تبلیغات
پرواز پرستوها پرواز پرستوها - ادامه در ناکجا آباد...!
 

ادامه در ناکجا آباد...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1389

 

بوم سیاه...

بی هیچ نقطه ای که شاید ذره ای امید را در من زنده کند...

یا حتی نویدی برای چشمان غرق در سیاهی...

تمام سیم های ساز پاره شده...

نه کوچکترین صدایی...

نه کوچکترین نقطه ای...

پا بر صفحه صفحه کتابهای خوانده شده که دور و برم را چون دیواری پر کرده اند می نهم و از یک یک آنها بالا می روم...

برگه صفحه ای از کتاب "زن خوب ایالت سچوان" که از شدت فرتوتی بیرون آمده پایم را می برد...

ناله سر می دهم و خونم تمام کتاب ها را قرمز می کند...

از ارتفاع کتابها می افتم...

به شدت با زمین برخورد می کنم...

کیست؟

آری...زنی که در کنار من آه و ناله می کند فروغ است...

در میان ناله ها سعی دارم به من بفهماند که...

چراغ های رابطه تاریکند...

پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنی است!

به خندق کتابها برگشته ام...آری...

باید پرواز را به خاطر سپرد...

کاش برشت اینجا می بود تا می توانستم از او بپرسم که آخر چه می شود؟

خوب باید بود؟ یا مهم نیست؟

چشمم به "درفش کاویانی" حمید مصدق می افتد و ناخودآگاه دلم برای "آرش" سیاوش کسرایی تنگ می شود...

به کدامین سخن این کتابها باید گوش فرا داد؟

دلم می خواهد در دستگاه پرس بهومیل هرابال هنگامی که دکمه سبز را فشار می دهد تا زندگی خود را پایان بخشد من هم همراه او باشم...

اما سروده سیاوش در جلوی چشمانم ظاهر می شود...

باور نمی کند دل من مرگ خویش را         نه نه من این یقین را باور نمی کنم

تا همدم من است نفسهای زندگی      من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

و باز هم فروغ...که می گوید:

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

اما من فروغ را با خودش سرکوب می کنم...

"نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی...

ادامه اش بماند در نا کجا آباد!!!

 

() نظرات