تبلیغات
پرواز پرستوها پرواز پرستوها
 

راز زندگی...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: سه شنبه 19 مهر 1390

 

...

از زندگی...

می خواهم از زندگی بگویم...

اینکه با هر تنشی و تغییری چه بر سر اصول و روابط می آید...

از هر تنشی به چه می توان رسید...

و از هر تغییری چه چیز را می توان فهمید...

به ناچار تغییرات را چه سخت و چه آسان پذیرا می شویم و طوفان به پا می کنیم...

طوفانی بس زیبا و بس زشت...

زندگی تغییر است...

از هرآنچه مرا در سکون قرار دهد می گریزم...

و این راز زندگی من است...!

 

() نظرات

 

غزل دریایی...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: شنبه 5 شهریور 1390

 

تو بر دریای توفانی گل مهتاب رامانی

که در اوج بدی ها بر مسیر پاک می رانی

 

نمی بینی در اشکم غربت اعماق سردم را

چو ماهیهای کوچک بر فراز آب لغزانی

 

تو را معیار خوبیهای من موج و کف و ماسه ست

بلوغ باغ مروارید و مرجان را نمی دانی

 

سرود سبز و رقص سرخ پنهانم محالت باد

که بر آوازهای موج و رقص ماسه حیرانی

 

تو محو اولین برگ کتاب آبی دریا

خطوط وحشی اوراق دورم را کجا دانی

 

به ژرفاها میا، زیر فشار سبز می میری

به غربت ها میا، در انجماد مرگ می مانی

                                                                                                "سعید سلطانپور"

 

() نظرات

 

احساس اسیر...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: سه شنبه 28 تیر 1390

 

تمام زندگیم شاید فقط در همین لحظه خلاصه شود...

لحظه ای که ما با هم بحث می کنیم بر سر خواسته های مشترکی که در قالب تمدن دود می شوند...

لحظ ای که احساسم را تهدید می کنم که مبادا خودش را به رخت بکشد...

مبادا با احساس تو عشق بازی کند و با هم خوش باشند...

آنها نوزادانی زاده شده از من و تواند...

که از بدو تولد زنجیری بر پایشان بسته بودیم تا بر سر جای خود باقی بمانند...

تو را به چالش می کشم تا خودم را در میان تو دریابم...

هرکدام از ما به دنبال گمگشته هایی هستیم که شاید هرگز نتوانیم بیابیمشان...

شاید همان بهتر است که گمگشته باقی بمانند...

همه چیز گم می شود و زنجیر می شود...

برای کلمه بی مفهومی به نام فردا...

فردایی که توهمی بیش نیست...

تمدنی که تحجری بیش نیست...

احساسی که اسیری بیش نیست...

منی که حرفی بیش نیستم...

تو می مانی و کلماتی گنگ و نامفهوم...

 

() نظرات

 

...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 تیر 1390

 

سلام به همه دوستای خوبم...

این مدت مشغول پروژه های دانشگاه بودم و کمی هم مشکلات...و اینترنت رو به دست فراموشی سپرده بودم...

اما حالا سرحال اومدم که بنویسم...

اینم یه شعر حافظ که شاید به گوشتون آشنا نباشه و همچنین به وضع فعلی هم چندان بی ربط نیست...

...

این چه شوری است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روز بهی می طلبد از ایام

علت آنست که هر روز بدتر می بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

دختران را همه جنگ است و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت، نه پدر را به پسر می بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از در و گهر می بینم...

 

() نظرات

 

درد مهلک...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: دوشنبه 23 خرداد 1390

 

تمام سنگها را در می نوردم...

نفس نفس می زنم...

تا به قله برسم...

از کنار تمام سنگها می گذرم...

چه سنگهایی که زیر پایم را خالی می کنند...

و چه سنگهایی که تکیه گاهم می شوند...

هیچ یکدستی و همبستگی در کار نیست...

همیشه همه چیز در همه جا درهم و پر تضاد است...

تضاد درون خودم را هم دوست دارم...

وقتی که عشق بی تابم می کند...و وقتی که چون سنگ سرد می شوم...

وقتی که اشک می ریزم و وقتی که لبخند می زنم...

آدمی توانایی هر فرآیندی را دارد و همین است....

همین است که او را می تواند به یک هیولا و یا حتی یک انسان واقعی تبدیل کند....

درک بیش از حد هم گاهی خطرناک می شود...

به قله کوه که رسیدم...

درونم را فریاد زدم...

و هیچ چیز جز فریاد خودم نبود....

فریادی که باز بر سر خودم زده شد...

چه کار احمقانه ای...

شاید کوه را به خاطر اکوی صدایش دوست داشته باشیم...

تا بیاموزیم که با ودمان حرف بزنیم...

و بیاموزیم که هیچ چیز جز خودشتن خویش نمی تواند کمکی باشد...

درد مهلک درون را...!

 

() نظرات

 

سنتز من...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: سه شنبه 3 خرداد 1390

 

خیلی لذت بخش و هیجان انگیز...

من و آرامش و لذت...

خلوتی و دیگر...تنهایی یا اجتماع؟

در رویا و در مقابله با رئالی باز غم انگیز...

جدالی بین اتوپیا و رئال...

نمی دانم به چه چیز می شود اعتقاد راسخ داشت...

دلم به حال حقیقت می سوزد...

که در شیشه ای به دست واقعیت حبس شده...

فکر و عشق من هم درون شیشه با حقیقت حبس شده و این واقعیت است که از آن گریزانم...

حس انزجاری و دیگر هیچ چیز جز این در توانم نیست...

جایی که در دروغی فرو می روی که واقعیت و رویا با دستانشان تو را به پایین هدایت می کنند...

به عمق منجلاب زندگی و به لجن های روزمرگی...

شاید روزی تمام انزجار و تنفرم را کنار بگذارم برای فرو رفتن در رویایی هرچند کودکانه...هر چند عاشقانه و هرچند غیر واقعی...

در فراسوی زندان شیشه ای و ترس عقلانیت...

به تو و رویاهایم می پیوندم...

هرچیزی که احساسم دستور دهد را انجام می دهم...

که برای مدتی هم شده نه سردردی باشد و شکستنی...

اگر هم شکسته شوم هیچ بیمی نیست...

شاید هر تکه ام بنیانی شود برای تمام امیال متضادی که درونم رشد کرد و مرا متلاشی کرد...

تضادی برای رشد موجودی دیگر...

انسانهایی که از شالوده من پدیدار می شوند...

کودکانی هستند که هیچ شباهتی به هم ندارند...

یک عشق...

یک تنفر...

یک مرگ...

یک زندگی...

یک عقل ...

و یک احساس...

شاید...مادر 6 فرزند شوم...

اما اگر فرزندانم متولد شوند...من نیز خواهم مرد...

در لابلای فلسفه و زندگی...من می میرم تا 6 فرزند آزاد زاده شوند...!

 

() نظرات

 

شاید آنان هنوز امیدی به انسانیت دارند...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390

 

اکنون که این کلمات بی سرانجام را روی کیبرد فشار می دهم و دلنوشته ای را ثبت می کنم...

بازیچه خویشتن خویش قرار گرفته ام...

با چشمهای غبارآلود افقی نامعلوم را در پس باران خفقان جستجو می کنم...

از هیچ عصاره ای مست نمی شوم...

فقط در خلا غرق می شوم...

غرق می شوم و در لحظه های آخر خفگی خودم را نجات می دهم...

کارم این شده است...

در دریایی که آدمها در ساحلش نشته اند...

فریاد نمی زنم و غرق می شوم...

کسی برای نجاتم تلاشی نمی کند...

چون فریادی شنیده نمی شود...

فقط رقص دختری کولی در آب نمایان است و نه هیچ چیز دیگر...

آنها سرشار از لذت رقص ناموزون مرگ من...

و من در حال فرو رفتن در دام خویش...

قبل از مرگم...

هیچ سرودی را پاس نمی دارم...

هیچ حرفی را باقی نمی گذارم...

هرچه هست را با خود به عمق دریا می برم...

تا فسیل شود و به ناکجاآباد برسد...

چه اهمیتی دارد که حرفهای نگفته ام را چه می شود...

نه کسی در ساحل نگران می شود...

نه دلی به لرزش درمی آید...

مرا زمین به عمق خود می کشد...

تا گم شوم بی لحظه ای توقف در هستی عدالت طلب...

بگذار دیگران تلاش کنند و فریاد بزنند...

شاید آنان هنوز امیدی به انسانیت دارند...!

 

() نظرات

 

در همه چیز گم می شوم...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 اردیبهشت 1390

 

جاده مفهوم زیبایی دارد...

وقتی که دستان تو را در دوردست به انتظار می نشینم...

از کوله بار گریزانم...

تمامش را خالی می کنم تا هر چیزی سر جای خودش بماند...

هیچ چیز را به جایی منتقل نمی کنم...

فقط به من تکه تکه شده ام توجه می کنم...

منی که در امتداد هر جاده ای شکلی دارد و هویتی...

حادثه ها را به جان می خرم و تلخی ها را با دل و جان می پذیرم و لمس می کنم...

بعد از هر تلخی چه طعم گسی دارد طعم رسیدن...

طم دوباره لمس کردن و دوباره مشترک بودن...

حال به صراحت می دانم که از هیچ چیز فرار نخواهم کرد...

نه از تو...

نه از خودم...

و نه از هرآنچه در اطرافم هست...

در همه چیز خودم را گم می کنم تا تمام طعم ها را حس کنم...

و از همه بیشتر طعم شیرین با تو بودن را...!

 

() نظرات

 

برای هیچ می میرم...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

 

چقدر طولانی می شود سالهایی که بی رغبت می گذرد...

چه طولانی است دلهره هایی که از پس هر لذت تمام وجود را به لرزه در می آورد...

چه سخت است تحمل تنفری که ناشی از ممنوعیت است...

کوله باری از لذت های ناکام بر دوش...

بی لحظه ای حس پشیمانی از سفر نابهنگام...

به سوی هیچ می روم...هیچی که زاده شرایط ناخواسته است...

خودم را در شیشه ای مملوء از پوشال حبس می کنم...

تا نوارهای پوشالی جلوی چشمانم یادآور زندانم شوند...

هیچ پرنده ای مرا جابه جا نخواهد کرد...

چون کسی انتظار مرا نخاهد کشید...

از دیار شور و اشتیاق...

بی استرسی از شوق و بی لذتی در دل...

به دوردست می نگرم...

به هیچ می نگرم...

من هیچ را در هیچ میابم...!

و از هیچ متولد شدم و برای هیچ می میرم!!!

 

() نظرات

 

دستی منتظر در جاده ای سیاه...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 28 فروردین 1390

 

دستی و آهی...

لبی و لرزشی...

دلی تنگ و رازهایی ناگفته...

با دستانی سرد و خسته گرمایی رویایی را آرزو می کنم...

نه از سر دلتنگی کودکانه که دانشی آنچنان ژرف مرا به عمق لحظات ناخواسته ام می برد...

آزرده دل به چشمان کوچک دخترک خیره ام و نمی دانم او تا چه اندازه خودش را غرق لذت تجربه های تلخ می کند...

او را در آغوش می گیرم و سعی می کنم اعتمادش را جلب کنم که بداند حمایتش می کنم...

نه با واژه انتزاعی روشنفکری او را از دنیای وحشی اطرافش جدا می کنم...

و نه سعی دارم خودم را از او برتر و باتجربه تر ببینم...

دوست دارم حمایتش کنم تا بی پروا هرآنچه را که دوست دارد تجربه کند...

حتی تجربه ای تلخ...

بعد از رد شدن از جنگلی ترسناک و تاریک...

به دشتی برویم که گلهایش آواز بخوانند...

پرنده هایش برقصند و دختران کولی کل بکشند...

و ما بی پروا در چمنها شنا کنیم...

در رودهایش قدم بزنیم و از  فلسفه پیدایش زیبایی سخن بگوییم...

بگردیم و حقیقت را در بطن کرمهای خاکی پیدا کنیم و او را با واقعیتها آشنا کنیم...

و ماهیهایی را که به پایمان بوسه می زنند را نوازش کنیم...

و قطره قطره آبها را ببوسیم و به عمق وجود زندگی بفرستیم!!!

اما جاده سیاه زندگی هیچگاه به جایی به این زیبایی نمی رود...

باید زیباییها را خلق کرد...

از همان سیاهی جاده...

مهم اینست که دستانت را از دستانم بیرون نکشی و مرا در این جاده رها نکنی...

تا به من این لذت ژرف را بدهی که تا آخرین قطره وجودم با تو باشم و از تو حمایت کنم...

تا وجودم را در وجودت متجلی کنم...!

 

 

() نظرات

 

روی خاک...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 21 فروردین 1390

 

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

 

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند

 

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ها نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت ساده غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

 

بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذز:

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف در هم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

این ترانه من است

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

                                                                            "فروغ فرخزاد"

 

() نظرات

 

هر روزتان نوروز...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 اسفند 1389

 

نوروز چیست؟

هیچگاه به این مسئله فکر کرده اید؟

که چرا نوروز را جشن می گیرید؟

نوروز از نظر من به معنی آغاز تغییر است...

تغییری که مانع تحجر شود...

و کلمه "نو" از همین جهت مطرح می شود...

گرچه تغییرات نباید سالانه باشد بلکه هر روز هم شاید دیر باشد...چون سرعت تغییرات در جهان بیش از این است.

تغییرات را دوست درام و می خواهم آغاز هر تغییر را با کسانی که پا به پای من برای مبارزه با تحجر گام بر می دارند و به من کمک می کنند جشن بگیرم...

پس هر روزتان نوروز...نوروزتان پیروز...!

 

() نظرات

 

ادامه در ناکجا آباد...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1389

 

بوم سیاه...

بی هیچ نقطه ای که شاید ذره ای امید را در من زنده کند...

یا حتی نویدی برای چشمان غرق در سیاهی...

تمام سیم های ساز پاره شده...

نه کوچکترین صدایی...

نه کوچکترین نقطه ای...

پا بر صفحه صفحه کتابهای خوانده شده که دور و برم را چون دیواری پر کرده اند می نهم و از یک یک آنها بالا می روم...

برگه صفحه ای از کتاب "زن خوب ایالت سچوان" که از شدت فرتوتی بیرون آمده پایم را می برد...

ناله سر می دهم و خونم تمام کتاب ها را قرمز می کند...

از ارتفاع کتابها می افتم...

به شدت با زمین برخورد می کنم...

کیست؟

آری...زنی که در کنار من آه و ناله می کند فروغ است...

در میان ناله ها سعی دارم به من بفهماند که...

چراغ های رابطه تاریکند...

پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنی است!

به خندق کتابها برگشته ام...آری...

باید پرواز را به خاطر سپرد...

کاش برشت اینجا می بود تا می توانستم از او بپرسم که آخر چه می شود؟

خوب باید بود؟ یا مهم نیست؟

چشمم به "درفش کاویانی" حمید مصدق می افتد و ناخودآگاه دلم برای "آرش" سیاوش کسرایی تنگ می شود...

به کدامین سخن این کتابها باید گوش فرا داد؟

دلم می خواهد در دستگاه پرس بهومیل هرابال هنگامی که دکمه سبز را فشار می دهد تا زندگی خود را پایان بخشد من هم همراه او باشم...

اما سروده سیاوش در جلوی چشمانم ظاهر می شود...

باور نمی کند دل من مرگ خویش را         نه نه من این یقین را باور نمی کنم

تا همدم من است نفسهای زندگی      من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

و باز هم فروغ...که می گوید:

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

اما من فروغ را با خودش سرکوب می کنم...

"نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی...

ادامه اش بماند در نا کجا آباد!!!

 

() نظرات

 

روزی به همین زودی ها...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 24 بهمن 1389

 

روزی به همین زودی ها...

روزی به همین زودی ها...

از خوابهای سنگین بیدار خواهند شد...

گام های استوار بر خواهند داشت...

روزی به همین زودی ها کوچه های تنگ و تاریک...

انتشار روشنی را به یکدیگر تبریک خواهند گفت...

و گامهای درخشان...

جامه آزادی خواهند پوشید...!

                                                                                               "جاهید ایرکات" (ترکیه)

 

() نظرات

 

سیاهکل...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: سه شنبه 19 بهمن 1389

 

سر اومد زمستون...

شکفته بهارون...

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

کوهها لاله زارن...

لاله ها بیدارن...

تو کوهها دارن گل، گل، گل، آفتابو می کارن...

توی کوهستون...

دلش بیداره...

تفنگ و گل و گندم داره میاره...

توی سینش جا، جان، جان

یه جنگل ستاره داره...جان جان...

یه جنگل ستاره داره...

صداش چشمه شور...

چشاش شعله نور...

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور...

این شعر رو به مناسبت روز سیاهکل و به یاد تمام عزیزانی که برای عقیده و فکرشون بدون هراس جنگیدن اینجا زدم و یاد تمام کسانی که در راه آزادی شهید شدند زنده باد!!!

 

() نظرات

 

اینم از فراغت ما...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1389

 

بعد از فراغت مقطعی از تحصیل...

در آرامش کامل شروع می کنم به لذت بردن و استفاده از روزهای فراغتی که نمی دونم چقدر طول می کشه...

یک هفته یا یک سال...

به هر حال...

اول یه دوش می گیرم و بعد که اومدم بیرون شروع می کنم به دسته بندی کتابها...

چندتایی که نخوندم رو روی میز کنار تختم میذارم و توی اینکه کدومو اول شروع کنم کلی با خودم دعوا می کنم...

دفتر یادداشتمو میارمو شروع می کنم به کتاب خوندن...

2 ساعتی گذشت و بعد از کمی کتاب خوندن تلویزیونو روشن می کنم...

پارازیت رو که ندیده بودم می بینم و بعد هم BBC واسه با خبر شدن از اخبار اکثرا ناراحت کننده...

تظاهرات و انقلاب در خاورمیانه...

وای که چقدر از فکر به این قضایا خسته شدم...

بیانیه جدید و ادامه اخبار...

تلویزیونو خاموش می کنم و برمی گردم به اتاقم تا سری هم به دنیای اینترنت بزنم...

کمی وبلاگ گردی و خواندن نامه یک زندانی...

افسرده تر از همیشه غرق در افکار نابه سامان...

صدای مامانه که می گه بیا شامتو بخور...

ولی نمی تونم توی زندون شام بخورم...

چون از وقتی که نامه رو خوندم دوباره برگشتم به زندانی که توی ذهنم هزار بار رفته بودم...

هزاران بار توی ذهنم مورد تجاوز قرار گزفتم و توهین و تحقیر شنیدم...

هیچ حوصله ای برای تمرین موسیقی نیست...

یادم افتاد قرار بود یه طرح واسه تابلوی بعدی رنگ روغنم پیدا کنم...

توی Google نقاشی اعتراضی رو SEARCH می زنم و هر کدوم که دوست دارم رو انتخاب می کنم ولی فیلتره و صفحه پیوند باز می شه...

حتی یه نقاشی رو هم نمی شه باب دلت به تصویر بکشی...

می خوام خودم بکشم...

یک زن...

پشت میله ها...

دو تا دست که صورتشو احاطه کرده با دهانی که فریادی رو هدایت می کنه به ناکجا آباد...

و موج فریادش ابرها رو به حرکت درمیاره...

جایی برای فریاد نیست...

پس شاید توی یک تابلو بشه خودمو خالی کنم...

اینم از فراغت ما...

 

() نظرات

 

ورطه هولناک...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: چهارشنبه 6 بهمن 1389

 

همه انسانها به یک مرحله از بلوغ که می رسند راهی و افکاری را برای خود جمع آوری می کنند.البته این افکار و عقاید به دو بخش اکتسابی و انتسابی تقسیم می شوند...

هر فردی مطمئنا خواهان اجرای این عقاید است و از نظر من کسی سعادتمند و آسوده خاطر است که بتواند آنچه را که خواهان آن است در زندگی خود انجام دهد.

اما چه معلوم هنگامی که پا به عرصه عمل گذاشته شود آن عقاید قابل پیاده کردن باشند؟

و همین مسئله است که شعارگونه بودن بعضی سخنان را نشان می دهد...

خیلی وقتها وقتی راجع به مسئله ای نظرم را بیان می کنم دیگران با طعنه و آزمندی به من هشدار می دهند که نوبت خودت که رسید ببینیم چه گلی به سر ما می زنی...

نمی خواهم بگویم که دیگران به دنبال حربه ای برای طعنه زدن هستند، بلکه این حرفها را از این زاویه می بینم که مطمئنا آنها هم روزی شاید هم نظر من بوده اند و حال که به این موقعیت رسیده اند عرصه عمل گنجایش افکارشان را نداشته است...

مسئله ای که ذهن مرا درگیر خود کرده این است که آینده خود را در آنها می بینم و از همین حالا خودم را در راه رفتن به سوی ورطه ای هولناک می بینم که از آن گریزی نیست و چه کسی می تواند بگوید که در راه رفتن به سمت چاهی سیاه که محتوای آن نامعلوم است می تواند شاد باشد و با آرامش و استحاک گام بردارد...

شاید زندگی و تجربه هایش همین ورطه باشد...

و چه سخت تر است که با آگاهی کامل پا به ورطه بگذاری و فکر کنی که یا خودت را گول می زنی و یا دیگران را...

چه سخت و چندش آور...

 

 

() نظرات

 

انتخاب کن...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: جمعه 24 دی 1389

 

مشتی گره کرده ، برافراشته و محکم...

یا دستی گشوده به خواهش ، دراز و منتظر...

انتخاب کن:

 

            زیرا روزی به یکی زین دو می رسیم.

 

() نظرات

 

قانونی که ما وضع کرده ایم...!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: پنجشنبه 16 دی 1389

 

ما با هم دوست خواهیم ماند

                                           و با یکدیگر غریبه خواهیم شد...

                           چیزی که باید باشد.

ما همچنین نمی خواهیم که حقیقت را مبهم و یا پنهان کنیم

                                                               تا به خاطر آن شرمنده شویم...

ما دو کشتی هستیم که هر کدام مسیر و هدف خودش را دارد...

و در نهایت...

ما با یکدیگر بیگانه می شویم...

چرا که این قانونیست که ما وضع کرده ایم.

                                                                                  فیلسوف عزیز "فردریش نیچه"

 

() نظرات

 

چه شد...؟!

نویسنده: پرستو

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 دی 1389

 

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

                                                         دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

                                                          خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

                                                        حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

                                                        تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

                                                             مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

                                                         کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

                                                           عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

                                                     کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

                                                         از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

                                                                                                                                  "حافظ"

 

() نظرات